می نویسم برای خودم و خودت

اینجا شاید معجزه ای برای آرزو های کوچک من باشد. شاید....

می نویسم برای خودم و خودت

اینجا شاید معجزه ای برای آرزو های کوچک من باشد. شاید....

۴ مطلب در تیر ۱۳۹۷ ثبت شده است

دو قدم مانده به خندیدن گل...

باور کردنی نیست که دیگه تهشه

فردا قراره کوچ کنم به دیار قشنگمون

جایی که تمامش حس خودت بودن داره


زبان، مردم، فرهنگ، رابطه ها، حتی شرجی گاها زجر آور مرداد ماهش

همه و همه بوی بهشت میده چون سانت به سانت زندگیم رو تا یه جایی برای خودش کرده

تا اخر هفته که نمره ی همه درسا بیاد و تایید بشه یعنی فقط یه سال از دانشجو بودنم مونده

یه سال شیرین و تلخ

یه سال که خیلی منتظرشم چراش رو هنوز نمی دونم....

شاید چون قراره بی دغدغه برم دنبال آرزو هام 

درست وقتی که دارم کم کم می فهمم چی می خوام و چرا می خوام

تابستونمم که طبق گفته های پست قبلم قراره پر بار باشه 

ببینم نهایتش به چی تبدیل میشه

یه چند روزم که نیومدم اینجا و واقعا وقت نشد الان که یه کوچولو تنفس داشتم دوییدم اومدم تا بنویسم

البته بازم چند روزی نیستم چون این یه هفته انقد پشت لب تاب تحلیل نوشتم و کد و اسکیچ آپ زدم ،تا مدت ها لب تاب ببینم جیغ میکشم در میرم

( قال گذشته های دوور: خخخخخخخخ) البته اگه از ذوقم عکس پروژه رو نذاشتم

به امید روزای قشنگ

به امید خدا



آخرین امتحان ترم 6 هم تموم شد و یه هفته مونده تا تعطیلات من رسما شروع بشه
و از ویژگی های وقت امتحانات برنامه ریزی های قشنگ و رویایی برای بهترین تعطیلات ممکن
و من الان که باید مشغول جمع کردن وسایلم برای کوچ کردن به خوابگاه بغلی تو ذهنم دارم برنامه می چینم
وچه شود که اجرا بشه و چه شود که مثل سالهای قبل توی دفتر یا همین جا خاک بخوره
اول از همه از یه تصمیم فوق رویایی بگم

که داره تو ذهنم وول می خوره و نشات گرفته از وبلاگی که چند دقیقه پیش می خوندم

من تابستان امسال پیاده به سمت جاده هراز سفر خواهم کرد تا از جنگل زیبا و هوای پاک لذت ببرم

تصمیمیه که نیاز به یه همپای عالی داره که اگه بابا حالش بهتر بشه یکی از بهترین گزینه هاست
 البته همین قدر که جرات به نوشتنش گرفتم برا خودم کلیه
تصمیم بعدیم هفته ای سه بار رفتن به کتابخونه پارک دانشجو که تصمیم دارم یه جریمه برای انجام ندادنش بذارم
یکی از کاراهایی که خیلی دوست دارم انجام بدم پیدا کردن راه حل و طرح اجرایی برای اجتماع دانشجویی کوچیک از همکلاسی تا هم رشته ای و هم دانشگاهی که براش دنبال یه نقطه عطف قوی و درست می گردم
تصمیم دیگه رفتن به استخر حداقل هفته ای یکبار که اگه بتونم براش پایه پیدا کنم خیلی خوب میشه شاید باید تلاش کنم مخ مامانو بزنم
تصمیم ریز و درشت زیاده اما اینها چیزایی که واقعا دلم می خواد و از تصورشون چشمام قلب میشه
اما الان بهترین کار اینه که برم سراغ ظرفا و تخت و کمدم تا خیالم از بابتشون جمع بشه
وفردا صبح زمان خداحافظی با اتاق یه ساله و گفتن به امید دیدار به بچههای خوابگاه البته خیلیا رفتن و ما اندر خم پروژه های طرح 3 ایم

پ.ن: اگه هر کدوم از این کارایی که لیست کردم عملی شدن حتما ازش براتون می نویسم
به امید دیدار 

همچنان ذوق مرگ ،وصف حال الان منه

قطعا تصمیم ندارم که هر روز از هرچیز ریز و درشت بنویسم اما این روزا که بین دوتا برهه زمانی پر استرس امتحانا و تحویل پروژه (اونممم با استاد دانشورییی) هستم تنها جایی که می تونم و دلم می خواد که برم همین جاست


دیروز بعد اینجا رفتم تو شهر و ناخودآگاه یه دفتر دیگه خریدم و یه دفتر به قبلیا اضافه شد

در عجبم که چرا من یه بار تو عمرم انقدر منظم نمیشم که همه چیز رو توی یه دفتر خاص مرتب بنویسم

انقد که ذهنم آشفتست رو دنیای بیرونم بددد تاثیر گذاشته

فکر کنم تابستون امسالم همین روال پیش بره

البته امسال یکم فرق داره وباید هدفمند تر باشه

چون باید اعتراف کنم که بدون فکر و تو جو مسئولیت یه کاری رو قبول کردم که شاید نباید می کردم..

شایدم این بهترین مسیر بود

این جمله یکی از جملات آرامش بخش دنیاست " الخیرُ فی ما وَقَع"

شاید بعدا از دغدغه هام و کارایی که انجام دادم و برنامه هایی که می خوام بذارم توی اردو بنویسم تا نظراتتون رو بدونم

اما الان انقدر تمرکز ندارم

و در اخر یه حدیث متناسب حال خیلیا از امام علی(ع):

 عمر تو، همین وقت و زمانی است که هم‌ اکنون در آن به سر می‌بری (آن را غنیمت بشمار).

به امید خدا

به نام آنکه او بود، ما آمدیم، ما می رویم و او می ماند...

امروز سه شنبه 11 تیرماه سال 1397 هجری شمسی 

امروز ،اینجا،این تصمیم برای نوشتن،این حرکت آنی ساختن این دریچه 

همه وهمه معجزه یه شب

یه شب که از درموندگی و تنهایی

تو اوج ناامیدی 

در بی ربط ترین حالت ممکن 

به یه بلاگ شخصی رسیدم

و خوندن مطالب اون بلاگ منو به سال های نوجوونی برد

اون موقع هایی که 16 -17 سالم بود و تمام هیجان زندگیم پرواز کردن به دنیایی  پر از تجربه و خاطره و شعر و زندگی بود

سال هایی که بعد مدرسه تند تند نهار می خوردم تا برم سراغ کامپیوتر تو اون اتاقک شیش متری و بنویسم و بخونم و لذت ببرم

و اون شب شب عید بود

شب عید فطر

شبی که حال بدم معجزه وار خوب شد

و ناامیدی هام معجزه وار پر کشیدن و جاشون رو به امید دادن

شبی که دوباره دلم برای نوشتن پر کشید

شبی هر چقدر از حس خوبش بگم کم گفتم

شبی که خدا منو دید 

به قشنگ ترین حالت ممکن هدایتم کرد

شبی که یه شب معمولی نبود....


و حالا من تصمیم گرفتم که بنویسم که خالی شم از دنیای پر مشغله ذهنم

و اینجا میعادگاه منه

برای لحظه هایی که باید ثبت بشن

باید...