می نویسم برای خودم و خودت

اینجا شاید معجزه ای برای آرزو های کوچک من باشد. شاید....

می نویسم برای خودم و خودت

اینجا شاید معجزه ای برای آرزو های کوچک من باشد. شاید....

۲ مطلب در شهریور ۱۳۹۷ ثبت شده است

بسم الله....

بالاخره رسید، وقت اردو رو میگم

ایشالا کله صبح برپا می زنیم و یه هفته پر جنب . جوش و پر استرس اما پر از شیرینی رو تجربه کنیم

امسال که اردو همزمان با محرم شده حال و هوای خاصی باید داشته باشه

حال و هوای سادگی 

حال و هوای عزاداری های کوچیک که دور از همه هیاهو های شهر تو این دهه که یه گوشه مسجد روستا برگزار میشه

کنار مردمی که برای امامی که فقط سالی چند روز ازش شنیدن عزا میگیرن

اما بار سنگین من برای این مسئولیت بزرگ

اینکه بتونم درست مدیریت کنم

اینکه این چند روز تمام حساسیت ها و کج خلقی هام رو کنار بذارم 

اینکه دلی رو آزرده نکنم

اینکه رسول مهربانی و اخلاق باشم نه یه مسئول نا بلد کج خلق که با یه استرس کوچیک فرو میریزه

این موقعیت یه مرحله سخت و بحرانی برای منه

اما ته دلم امید هست 

امید به کمک خدا ، امید به نگاه امام حسین(ع) ، امید به باب الحوائج که ببینه چقدر می ترسمو دعام کنه

تغییر سخته اما انگیزه که باشه چرخ خودش حرکت می کنه

چه انگیزه ای بالا تر از بنده بودن و بندگی کردن

چه انگیزه ای بالاتر از اینکه بخوای به خدا نشون بدی با تمام بدی هات ، یه جایی یه لحطه ای دلت می خواد براش عزیز باشی

به قول شاعر:

موجیم و وصل ما                             از خود بریدن است..


پ.ن: یکم فضا معنوی شد اما لازم بود اینا رو یه جایی به یکی بگم

شاید اون یه نفر شمایی باشی که الان داری اینجا رو می خونی

دعا کن اردوی خوبی برگزار بشه تا بتونیم در حد یه اپسیلون اثر گذار باشیم

و من فرصت خوب بودن رو تجربه کنم

یا علی 

سلام

سلام کلمه خوبی برای شروع یه دنیا حرفِ

و شاید یه شروع خوب برای نوشتن

امشب اومدم به جای امید از ناامیدی بنویسم

از بهونه مسخره این چند روز زندگیم

از اینکه نمی دونم کی؟ کِی؟ کجا؟ به زندگیم به فکر کردنم به انگیزه هام کات داده

از اینکه بی دلیل دلم هوای گریه داره و دنبال بهونه برای بیرون زدن از خونه 

از این آهنگای مسخره غمگین

از دلی که انگار بی حسی خورده و یه گوشه افتاده و فقط همچنان متعهد به قولش ، به تپش ادامه میده

از بی قراری و تردید که هرچقدر نخوام بروز بدم یه جایی میزنه بیرون

گله دارم از خودم

از خودِ خودِ خودِ فاطمه بی ملاحظه که هیچ تلاشی برای رهایی از این وضع نمی کنه یعنی نمی خواد که تلاشی بکنه

هرچیم که ازش بپرسی چرا؟ هیچی برای گفتن نداره

مثل عادت که آدمو غرق خودش می کنه

اما این حال ارزش عادت کردن رو نداره نمی دونم شایدم داره و من خبر ندارم

شاید باید هیچ کاری نکنم تا خودش حل و فصل بشه

شایدم باید بزنم به جاده خاکی و مثل ورزشکارایی که غرق تمرین میشن تا درداشون یادشون بره انقد سرگرم زندگی بشم تا اصلا یادم بره فاطمه ای هم هست

البته اگه هنوز باشه


به قول "علی رضا آذر"

شده آیا که نفهمی که چه مرگت شده است؟

من دقیقا به همین حال دچارم امروز

در آخر چیزی ندارم بگم جز التماس دعا برای همه کسایی که این حال برزخی رو تجربه می کنن