می نویسم برای خودم و خودت

اینجا شاید معجزه ای برای آرزو های کوچک من باشد. شاید....

می نویسم برای خودم و خودت

اینجا شاید معجزه ای برای آرزو های کوچک من باشد. شاید....

۲ مطلب در مرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

شده یه وقتایی خودتونم ندونید که چرا ارید در مقابل چیزی مقاومت می کنید؟
این چند روز من نمی دونم چرا اما دستم به نوشتن نمیره انگار یکی دستمو از خودکار و کیبورد و هرچیزی که میشه باهاش یادداشت کرد کنار می کشه
اما الان بعد از چند دقیقه ذل (زل) زدن به صفحه لبتاب تصمیم گرفتم بنویسم تا طلسم شکسته بشه
نه از گذشته می نویسم نه از آینده نه حتی از این لحظه 
فقط می نویسم که یادم بیاد چه معجره ایه 
مینویسم تا به قول کتاب " بنویس تا اتفاق بیافتد" خودم جواب خودمو بدم
یه جایی از کتاب میگه " مقاومت پر معناست" و در ادامه توصیه می کنه که دلیل بی انگیزگی و پرهیز خودتون از کاری که تو فکرشید رو بنویسید اولش از عوامل بیرونی بیگید و اون رو گردن دیگران بندازید اما کم کم حقیقت شما رو رها می کنه و از فکرتون خارج میشه
منم می خوام همین کار رو بکنم 
از معجزه نوشتن کم ندیدم اما معجزه وقتی اتفاق میافته که بهش ایمان داشته باشیم
اینکه تو این لحظه چقد به این حرفا ایمان دارم یکم برام نا ملموس و گنگ اما با نوشتن و حرف زدن با خودم حل میشه
یعنی امیدوارم که حل بشه
حالا که حرف این کتاب عالی پیش اومد عکس کتاب رو میذارم تا شما اگه پیداش کردید حتما مطالعه کنید


بعله اینم کتابی که گفتم از وقتی تو نمایشگاه کتاب سالانه بجنورد خریدمش تا همین امروز تاثیرشو تو زندگیم دیدم 
اتفاقا همین دوشب پیش برای دومین بار تمومش کردم اما هنوز کلی انگیزه برای دوباره خوندنش دارم
برم دعا کنید 
روزاتون خوش
پ.ن: اینو نمی گفتم پس ذهنم هی خودشو به در و دیوار می کوبید، اینکه شروع به یاد گرفتن اتوکد کردم ولی دعا کنید مثل بقیه کارام نصف ونیمه نذارمش
به امید دیدار


یکی از خوبی های دانشجو شدن اونم تو شهر غریب اینه که وقتی بیای حکم مسافر و داری
یعنی یکی دو هفته اول اصلا دست خودت نیست 
یه جاهایی هستی که ابدا برنامشو تو ذهنتم نچیده بودی 
اما یکی دو هفته که تموم بشه تازه وقتت و مغزت و اتاقت که تبدیل به انباری خونه شده بوده آزاد میشه
بعله اینم یه دسته کتاب که از کتابخونه جداشون کردم تا به خاطر چشم تو چشم شدن هر روزه بالاخره بخونمشون
تا الان یکم کاهلی کردم ولی خلاصه مفید این چند روزیم سر زدن به کتابخونه محله و بافتن یه پادری برای اتاقم و گردش با خانواده و در نهایت خوندن چند صفحه از "نهج البلاغه" و کتاب " اگر می توانید حرف بزنید، پس می توانید بنویسید" بود . کنارشم باید جریان سمج دندون درد و گوش درد وحشتناک و بگم که داره عمرمو به فنا میده یعنی خدا بره هیچ کافری نیاره 
از اول مردادم که قراره بسم الله برنامه جهادی رو بگیم و برای بهتر برنامه ریزی کردن باید هم خوب بخونم هم خوب بنویسم هم خوب ببینم هم خوب بشنوم و برای این کارا همرمان با تمرین باید اجرا کنم چون باری رو رو شونه هام گذاشتم که احساس می کنم هنوز خیلی زود بود و هنوز کلی راه داشتم تا قبول مسئولیت...
البته الان دیگه برای پا پس کشیدن دیره و باید مردونه بجنگم تا بهترین حالت ممکن پیش ببرم
وخدا هست و این تو تک تک لحظات حس می شه پس نا امید شدن خودِخوِدِ دیوونگیه
اینم مختصر مفید این روزای من به علاوه پر زدن دلم برای اومدن به اینجا و نوشتن و نوشتن و نوشتن

راستی روزای شما چطور میگذره؟

امیدوارم هر لحظتون پر از برکت باشه تا با سرعت نور از کنارتون نگذره

به امید دیدار