می نویسم برای خودم و خودت

اینجا شاید معجزه ای برای آرزو های کوچک من باشد. شاید....

می نویسم برای خودم و خودت

اینجا شاید معجزه ای برای آرزو های کوچک من باشد. شاید....

می نویسم برای خودم و خودت

فاطمه ولی پور
دانشجوی فارغ شده مهندسی شهرسازی دانشگاه بجنورد
از نسل بهار وجنگل و دریای شمال کشور
یه جوون که تو مسیر مهندس شدن کلی راه مختلف برای زندگی کردن و کشف خودش رو تجربه می کنه
که هر کدوم دنیای خودشونو دارن
و داره تلاش می کنه تا با فرمول های مهندسیش بهترین آلترناتیو زندگیشو پیدا کنه
دختری که دنیای رنگارنگ جوونیش
پر از دفتر های نیم نوشته شده است و اینجا دفتر چندم اون برای نوشتنِ.....

آخرین مطالب

تابستون فصل قشنگیه ولی من هیچوقت به خاطر روزای بلندی که داره قد زمستون دوسِش نداشتم

شب های زمستون میتونه امن ترین زمانِ زندگی باشه

شبایی که دل سیر برا خودت می چرخی و تهش هنوز کلی وقت برای فکر کردن و خلوت داری

اما داستان اینجاست که زمستون موندنی نیست

اونوقته که برای من و شایدم تویی که داری اینو می خونی یه فصل جدید شروع میشه

"فصل شب زندگانی های بهارانه"

بهاری که تو همه شعرها و نوشته ها و گفت و شنودها نماد تغییر و تازگی بوده

و برای من نماد آرامشه

شاید نشونه یه لبخند آرومِ که گوشه چشماتو چروک میندازه

یا شاید علامت یه چشمک یواشکی که گوشه لبت خنده میشونه

ممکنه یه لحظه شبیه سکوت و شنیدن صدای دریا باشه

یا شایدم شنیدن یه آیه امید که لب پرتگاه دم گوشت زمزمه میشه.

این که وسط شب و بهار، بشینی با کلمات بازی کنی و برای بیدار موندت جمله بسازی منطقی نیست

اما من اینجا وسط بی منطقی وایستادم و میگم زندگی با منطق فقط تا یه جایی قشنگه

فقط تا یه جایی حالتو خوب میکنه

بعد باید بزنی تو دل شب و آروم بشی

بزنی تو دل بهار شدن و روراست بشی

باید وسط بی منطقی وایستی و بارون و آفتابت رو نشون بدی

و بعد چند وقت با آرامش بهشون لبخند بزنی

و درست همونجا یاد یه شب بهاری بیافتی که چشماتو بستی و گفتی وَ تَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ وَ کَفى‏ بِاللَّهِ وَکیلاً 

و دلتو زدی به دریا و امیدوار بودی که حتی اگه وسط طوفان باشی، یکی هست که حواسش به توئه

 

و من  تصمیم گرفتم که بعد این همه آسمون و ریسمون

 بهارونه به بیست و سه سالگیم سلام کنم و شبونه آروم بگذرونمش...

 

 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ فروردين ۹۹ ، ۰۴:۴۶
فاطمه ولی پور

بعد مدت ها سلام

نمی دونم چرا همیشه ته بی حوصلگی هام میرسه به اینجا و نوشتن

الان که ساعت سه و خورده ای شده و من برای قضا نشدن نماز صبحم تو اینترنت وب گردی که نه ولگردی می کنم جز اینجا بودن کاری پیدا نکردم

شاید از معدود دفعاتیه که من فیلم باز حوصله کوتاه تریناشم ندارم

اینجا اومدم تا از حس و حال الانم بنویسم بدون هیچ سانسوری

فرودینم از راه رسید

ماهی که برای اولین بار تو این دنیا نفس کشیدم و شمردن روزهای عمرم شروع شد

و امسال قراره شمع 23 سالگی رو فوت کنم و بیست و جهارمین سالشو شروع کنم

یکم قبل تر که هنوز درگیر درس و رویای آینده و کشتن وقتام بودم فکر نمی کردم امروزم چجوری باید بگذره

راستش کلا آدم سرخوشی هستم از اون آدما که همش تو فکر همون لحظه هستن و حتی تو خیالشونم نمی تونن از آینده نقشی بسازن

حالا که درسم تموم شده و مثل آدم بزرگا مشغول کار شدم و باید زندگیمو بسازم پر شدم از ابهام خب که چی؟

تهش که چی؟ 

اما کنارش از اینکه وقتی از سرکار برمیگردم باید میون درختا از کنار رودخونه عبور کنم لذت می برم و از اینکه دیگه قرار نیست از جواب این سوال که چیکار می کنی طفره برم، لذت میبرم

اصلا زندگی انگار همینجوریه 

اما کسی هست که جواب بده چرا؟

چرا این همه بالا و پایین و چپ وراست داره؟

شاید این همون سوالیه که تو دهه بیست سالگی زندگیم باید بهش برسم

همون سوال که قراره جوونیم رو پر از چالش و حس خوب و بد کنه

درگیرم و نمی دونم این درگیر بودن چقدر درست و به جاست
درگیرم و نمی دونم این درگیری قراره تا کجا دنبالم بیاد

درگیرم و تو این گیرو دار دارم زندگی می کنم

زندگی که نیاز به یه پایش اساسی داره و من بیش از حد تنبل شده نمی دونم از ترس چی مثل بچه آدم نمیشینم که بفهمم و بهترش کنم

نیاز به رفیق دارم

یه رفیق که پا به پام بیاد و منو هل بده

یه رفیق از جنس خودم

از جنس افکار و باورهای خودم

منِ تنبل نیاز دارم یکی بیاد و استارت رو بزنه

ولی حالا هر چی کار نکرده و راه نرفته دارم رو میندازم گردن نبودن یه آدم پایه تو زندگیم

شاید مشکل همون تنبلیه و خستگیه شایدم واقعا یه چیزی کمه

نمی دونم فقط می دونم میون ذهن خواب و بیدارم نوشتن این حرفا که دوباره باید بهشون سر بزنم حرفاییه که یه گوشه بایگانی شده بودن

و حالا از اون گوشه دنج بیرون اومدن و منتظر خلاصی بقیه رفقاشون هستن

باید برم 

اما برمیگردم و دوباره میزنم تو دل تموم بایگانی های ته ذهنم....

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ فروردين ۹۹ ، ۰۳:۵۹
فاطمه ولی پور

امروز هشتم مهر ماهه

پس از سال ها اولین مهر بی دغدغه زندگیم رو تجربه می کنم

البته دغدغه درس و مشق و گرنه زندگی ما اونم تو اوج جوونی هیچوقت خالی از دغدغه نیست

تابستونی که گذشت شلوغ، سخت و پر از اامیدی بود برام

به هر دری زدم 

نصفش رو سفر کردم

دوباره تفریحات گذشتم رو تجربه کردم

ولی حالم خوب نشد که نشد

ولی یه آن تو یه روز که از بی کاری مشغول جمع و جور کردن اتاق و اطلاعات لب تابم شدم

یه چیزی مثل روزنه امید بهم تزریق شد

می دونم چرا اونجا تو اون شلوغی ذهن و اطرافم

ولی هر چی بود یه کور سو بود تا به خودم بگم چته بچه جان؟

دنیا به آخر رسیده؟ کسی رو از دست دادی؟ نون نداری بخوری؟ آبروت رفته؟

تو که صحیح و سالمی چته که این عمر سه ماهه رو دود کردی فرستادی هوا

چشمام یکم برق زدن

 انگار یه جرقه روشن شد

اما از شما چه پنهون از همون روز همچنان در گیر خودم و آینده و کلنجار با خودمم

ولی امیدوار تر از قبل

ولی رویا پرداز تر از قبل

ولی ب اراده تر از قبل

آره من الان رو نمودار ینوسی امید و ناامیدی دارم موج سواری می کنم

ولی همین که لبخند هست همین که زندگی رو لمس می کنم همین که حال دعا کردن دارم

یعنی یه پله به جلو رفتن برای من

نمی دونم کجای زندگیم وایستادم

چند روزیه با یه دفترچه سفید منتظر فرصت برای نوشتن هدف و آرزو می گردم

ولی نا خواسته ازش فراری هستم

چرا شو خودمم نمی دونم شایدم می دونم و به روی خودم نمیارم

ولی همین که چشمم به اون دفترچه گلگلی صورتی میافته امید می گیرم

این یه نقطه پرش هست یا نه نمی دونم

حالم بهتره ولی اینکه بهتر می مونه یا نه نمی دونم

فقط می دونم خدا هست

من هستم

امید هم هست فقط باید پیداش کنم

خدا کنه که بشه

که در بیام از این سردرگمی

هر چند باید جنبید

یا علی بگم و حرکت رو بزنم

خدا برکت میده

انشالله

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ مهر ۹۸ ، ۱۲:۰۰
فاطمه ولی پور

داشتم فکر می کردم از چی بنویسم دیدم وضعیت الان من خودش صد صفحه ای شرح حال داره

وضعیت جدید من

تو نقطه امن دوم زندگیم یعنی همین خونه ای که تاچند وقت پیش توش حس مسافر داشتم و حالا شده سکونت گاه دائمی من

تو زمانی که دیگه جای دغدغه کلاس و نمره باید دغدغه شغل و آینده و برنامه زندگیم رو خیلی جدی تر پیگیر باشم و به یه نقطه درستی برسونم

راستش حوصله شرح قصه نیست ولی اگه خدا چشماتونو کشید روی این صفحه و خوندید

لطفا راه نماییم کنید که از کجا و چطور به وضع جدید زندگیم سرو سامون بدم

مرسی

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ تیر ۹۸ ، ۱۴:۴۴
فاطمه ولی پور

همون مسیر همیشگی 

لبتاب باز

تو نمازخونه خوابگاه

وبلاگ گردی

و در آخر هوس نوشتن

داشتم به این فکر می کردم حس و حال نوشتنم درسته از خودمه اما انگار نوع نوشته هام رو دارم مخلوطی از تمام وبلاگایی که دوسشون دارم الگو می گیرم

نمی دونم الگو گرفتن اینجوری درسته یا نه

ولی الان واقعا فکر کردم اینجا انگار خودم نیستم

خواستم اینجا به خودم قول بدم که از این به بعد حد اقل تو نوشته ها خودِ خودم باشم

می دونی تو دنیای بیرون ما آدما خیلی سخته خودت باشی

اصلا قشنگ نیست که رفتارات با بقیه با هر تغییر درونیت تغییر کنه

اصلا برای همین گفتن هرچه برای خود می پسندی برای دیگران بپسند

همیشه از اونایی که یبار صمیمی میشن یه بار غریبه یه بار عادی خوشم نیومده

همینطور از اوایی که نمی دونن تکلیفشون چیه و تکلیف تو رو هم مشخص نمی کنن

از اونجایی که خودم بلاتکلیف دائمی هستم پس نمی تونم در مقابل بقیه خودم باشم

اما نوشتن...

نوشتن داستانش جداست

تو نوشتن نه گوشات میشنوه و نه لبات باز میشه 

نوشتن یعنی خودتی و خدات

یک کلام

نوشتن یعنی آرامش

یادمه بچه تر که بودم غصم که می گرفت، حوصله که نداشتم، اعصابم که خورد بود 

می نوشتم و میسپردم به آب

می نوشتم و میسپردم به آتیش

می گفتم برید که دیگه نبینمتون

ولی حالا

مینویسم و ثبت می کنم

چون دلم برای تک تک روزایی که داشتم تنگ میشه

چون شاید یه روزی یه جایی یکی بخونه و بگه من تنها نیستم

چون خودم باید یادم بمونه که دنیا افتاده رو دور تکرار

پس مینویسم تا زندگی کنم

تا عشق کنم از حس خوب سبک شدن

تا آروم بشم و ادامه بدم

اصلا اگه نوشتن نبود من همچنان باید دنبال یه منبع آرامش می گشتم

فکر کنم برای همینه که خدا به قلم سوگند خورده

خدایی که بهتر از همه ما می دونه چی حالمونو خوب می کنه

دیدی

حالا خودم شدم

 

شکرت خدای من....

به همین صدای اذان

دوستت دارم

کاش دلم بفهمه

کاش عقلم بفهمه

کاش خودم بفهمم

 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ تیر ۹۸ ، ۱۲:۴۶
فاطمه ولی پور
سلام صبح بخیر
شاید بگید دیگه داره از صبح می گذره ولی من از ساعت نزدیک 4 که برای نماز بیدار شدم تا همین حالا داشتم زندگی می کردم..
آره زندگی
بعد نماز برای سر حال شدنم دوش گرفتم و رفتم سر وقت پستی که قرار گذاشته بودم تو اینستا بذارم
این چند مدت ذهنم درگیر این بود که حرف های زدنیم رو جایی که فقط برای خودم نمونه بزنم و بالاخره اون تابو شکست و از دیروز شروع کردم به نوشتن
 هرچند مبتدی و ساده اما برای خودم دلچسبه
بعدصبحونه هم گفتم وقتشه یه سر به لب تابم، اینجا، وبلاگ هایی که دنبال می کنم بزنم البته بماند که قصد اصلی حرکت زدن برای پروژه بود ولی خب دیگه امان از من....
از اونجایی که امروز از صبح دارم می نویسم دیگه حرف دونم داره کم میاره ولی خوشحالم که اینجا رو دارم تا بخونم و بنویسم و انرژی بگیرم برای کل روزم

راستی اگه دوست داشتید به اینستام سر بزنید:

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ خرداد ۹۸ ، ۰۸:۳۸
فاطمه ولی پور

خواستم صفحه رو ببندم که دیدم هنوز حرف دارم

با اینکه ساعت 10 تا 5 عصر کارگاه دارم و باید برای یادگیری تفکیک و.... سر حال باشم تا هم چیزی که خیلی دوستش دارم (gis) و خیلی برای آینده کاری بهش نیاز دارم رو یاد بگیرم ولی طبق عادت هر روز تا نه خوابم نمیبره و احتمالا باید از تمام قوای جسمی و فکری استفاده کنم تا سر پا وایستم

و حالا که دارم فکر می کنم میبینم امشب هم شبی نیست که بشه ازش گذشت و خوابید و اوج فاجعه رو تو دورهمی کارگاه مانندی میبینم که به اصرار خودم برای چهارشنبه گذاشتم تا ذهنم رو خلوت تر کنم

اینا رو گفتم تا یادم بیاد با همه بی حالی ها و خستگی ها و روزمرگی های حال به هم زن..

من هنوز دارم زندگی می کنم و چیزهایی هستن که انجام دادنشون باید من رو  سر پا نگه داره 

الان که دارم مینویسم منتظرم در خوابگاه رو باز کنن تا برم پشت خوابگاه و قدم بزنم و فکر کنم و فکر کنم و فکر کنم

تا هم صحبت خودم بشم ببینم مشکلم چیه؟

تا یه فصل کتک مفصل به خودم بزنم که چرا اینهمه استرس رو برای پایان نامه، آزمون رانندگی، پروژه کارگاه دارم تحمل می کنم ولی دریغ از یه قدم درست و حسابی

دلم می خواد تو رینگ بوکس باشم و خودم رو خورد خاکشیر کنم

ولی همونقدر دلم می خواد دلخوشیم رو پیدا کنم

دلخوشی ای که مجبور نباشم برای بقیه توضیحش بدم..


باید برم

باید برم و تو سوز کم بهاری دم صبح مغزم هوا بخوره

باید برم و دنبال معجزه بگردم


خداحافظ


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ خرداد ۹۸ ، ۰۵:۵۱
فاطمه ولی پور
سلام..
از شب یلدا تا حالا کلی حرف نزده مونده
از شب یلدا تا حالا کلی اتفاق افتاده
از شب یلدا تا حالا پر از حرف بودم که گاهاً تو دفتر و اینستا و توییتر و... خالی شده 
از شب یلدا تا حالا باید اینجا پر میشده ولی هیچ اتفاقی نیافتاده
هیچ متنی نوشته نشده
هیچ کسی حتی به اینجا سر نزده
و همچنان اینجا خانه امن من برای صحبت کردن با خودمه
آخه دیگه ناامید شدم از پیدا شدن کسی که هم صحبتم بشه
که بفهمه دردم چیه
که از سر شب شروع کنیم حرف زدن و یهو سرمونو سمت پنجره بگیریم و بگیم واااای
کی صبح شد؟
ناامیدی کفره ولی من کافر نیستم
فقط منتظرم
و چقدر بده این انتظار
هرچی طولانی تر صبر کمتر
هر چی طولانی تر خسته تر
هر چه طولانی تر منفعل تر...

می دونی یه موقع هایی به این فکر می کنم خب که چی؟
اگه یکی پیدا بشه حالت خوب میشه؟ همه چی رو روال میافته؟ تو
آره خود خود تو تغییر می کنی؟
و تاسف آوره که تو اوج تردید می گم نه
من همینم 
شاید یه آن حال دلم خوب بشه
مثل شبهایی که یهو حالت خوبه

اما دلم خودشو به خواب شده
مثل بچه ای که صدای پای مامانشو میشنوه و چشماشو میبنده تا با ناز مامانش از خواب بلند بشه
دلم خودشو به خواب زده وناز کش می خواد
دلم غصه می خوره و همدم می خواد
دلم عصبانی از این اعترافات ولی دیگه نمی کشه

دلم حال خوب می خواد
از اون حال خوبایی که با یه حرف و نگاه فرار نکنه
از اون حال خوبایی که با تمام کم خوابی کله صب بیدارت کنه و بگه یا علی
از اون حال خوبایی که خستگی راه و به جون بخره تا عزیزشو شاد کنه
از اون حال خوبایی که خود خدا بندازه تودامن دلم


دلم غصه نخوریا...
خدا هست
هنوز روزنه هست
تو حرکت کن
تو بخواه
تو بیدار شو
خدا هست...


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ خرداد ۹۸ ، ۰۵:۱۵
فاطمه ولی پور
سلامی به بزرگی و تنهایی خدای یلدای بلند
فکر کنم تا همینجاش مشخص شده باشه که یلدای امسالم رو تنها تو اتاق خوابگاه گذروندم
نه اینکه کسی نباشه ولی هر کدوم سرشون یه جایی بند بود
یاد عید فطر افتادم
اونجام من بودم و تنهایی
هییییی چه میشه کرد
البته شب بدی نبود 
و من خودم رو با فایلای ذخیره شده برنامه کتاب باز سرگرم کردم که خدایی خیلی چسبید
مخصوصا قسمتی که آقای اردشیر رسمتی اومده بود
انقدر قشنگ و از ته دل از شعرا  و نویسنده ها گفت که منم دلم خوندن و نوشتن خواست...
الانم منتظرم دانلود قسمت اول مستند خشت بهشت تموم بشه تا لب تاب رو ببندم و برم دنبال خوندن یه کتاب جدید
یلدای امسال خاص نبود
متفاوت نبود
دورهمی نبود
ولی قشنگ بود
به قول اون آقاهه توی تد، شور زندگی بود
یلدای امسال هنوز تمام نشده ولی داره نفسای آخرشو می کشه
دارم به این فکر می کنم چقدر یلدا و نوروز و عید و... رو تو زندگیم تجربه کردم
چقدر هر کدوم متفاوت بودن
گاهی تنها
گاهی دور هم
گاهی خوشحال
گاهی غمگین
گاهی بی تفاوت
گاهی.....
چقدر حس های مختلفی رو تجربه کردم
یلدای پارسال با یلدای دو سال پیش با یلدای ده سال پیش...
شاید این تفاوتا به خاطر گرد بودن و چرخش زمینه
نمی دونم هر چی هست ، حس بدی نیست
هر چی هست جالبه
هر چی هست زندگی منه
فقط نمی دونم چرا پس پسِ ذهنم درگیر اینم که چرا باید تنها باشم
یعنی انقدر بدم؟
انقدر تفریحات و خوشحالی هام با بقیه فرق داره؟
جوابشو کی می دونه الله اعلم
ولی یه چیزی رو خوب فهمیدم
اینکه هیچکی جز خانوادت نمی تونن برای بودنت خوشحال باشن
هیچ جایی مثل خانواده نمی تونه محل آرامش باشه
هیچ ادمایی مثل پدر مادر نمی تونن پذیرای ما باشن
اما حالا که بیشتر فکر می کنم
هیچ کسی قدر خدا حامی ما نیست
هیچ کسی قدر خدا صدامونو نمی شنوه
هیچ کسی قدر خدا نمی تونه حالمونو احسن حال کنه
خدا بود که نذاشت امشب غصه بخورم
خدا بود که بهم حال خوب داد
خدا بود که گذاشت باشم و بودن رو حس کنم
خداجونم شکرت
خداجونم ممنونتم
خداجونم دوستت دارم
همینقدر معمولی
همینقدر بی تکلف
همینقدر دلنشین...
.............................................................
ممنون که دارید این مطلب رو می خونید
این یعنی خدا اجازه داده تا حرفام رو با یکی دیگه از آدم خوباش در میون بذارم 
هر چند ارزش خونده شده نداشته باشه
امیدوارم همیشه همونی بشه که حال دلتون باهاش خوبه
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ دی ۹۷ ، ۰۱:۲۰
فاطمه ولی پور

باز نصف شبی بین سکوت خوابگاه هوای نوشتن افتاد تو سرم

دفه پیش که داشتم می نوشتم سعی کردم حس خوبم رو تا جایی که میشه بنویسم

اما بعدش که مثل همه ی داستانای دنباله دار زندگیم درگیر پیامد تصمیماتم بودم به این فکر کردم این موج خوب و بدی تا کجا ادامه داره؟

تو این مدت کم بیشتر از هر وقت دیگه این درگیر فرار بودم

فرار از خودم

فرار از فکر کردن

فرار از بقیه

ولی شنیدین میگن عشق و نفرت هر دو یه جور حس هستن

هر کدومشون که درگیرمونکنه باعثمیشه به اون موضوع خاص بیشتر فکر کنیم

از امشب می خوام سعی کنم جای نفرت ورزیدن و فرا از چیزای نا خوشایند زندگیم، بزنم کوچه علی چپ و بی خیال بشم

می دونم که زیاد خواستم و نشد ولی دل به دریا می زنم و دوباره و دوباره از خودم می خوام که تلاش بکنم

توی این دو هفته برای دور شدن از اتفاقای پیش اومده ف با فکر کردن زیاد بهش فقط اونو به خودم نزدیک و نزدیک تر کردم تا جایی که به خودم اومدم

گفتم اگه قراره دیگه خودمو اذیت نکنم پس چرا هنوز بهش فکر می کنم

یه داستان تو کتاب ملت عشق بود اینکه:

"یه روزی دو نفر توی مسیر از رودخونه میگذشتن که یه خانمی رو دیدن که نمی تونه عبور کنه

یکی از اون دو نفر اون خانم رو بلند کرد و از اب عبور داد

چند ساعت بعد دوست دیگه گفت که تو چرا به اون خانم که نا محرم بود دست زدی باید ولش می کردی تا خدا کمکش کنه

اون مرد برگت گفت اتفاقا من ولش کردم ولی این تویی که تو ذهنت هنوز دارش و ولش نمی کنی"

گاهی اوقات ما با فکرامون نمی ذاریم که راحتی رو لمس کنیم

سخته ولی میشه بیشتر و بیشتر به اون چیزایی که تو ذهنمون جریان داره جهت بدیم

به قول دیالوگ فیلم عاشق:" به انچه فکر می کنی، بیاندیش"

نمی دونم چرا از هر دری سخنی شد

ولی باور کنین که به خاطر مغز در حال چرت منه

دوباره سر میزنم و اصلاحش می کنم

فعلا یا علی و شب بخیر....


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ آذر ۹۷ ، ۰۱:۵۸
فاطمه ولی پور